شکست عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:12  توسط فوژان  | 

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:2  توسط فوژان  | 

خدایا از این دنیا خسته شده ام
از این نامهربانی ها خسته شده ام
هر شب چشمانم خیس است
هر شب در خواب دعا میکنم خدا یا مرا در خواب بمیران
تا در هنگام مرگ چشمانم دنیا را نبیند
تا که مردنم را کس نفهمد… کس نبیند
برای نجاتم تلاشی نباشد
از این زندگی خسته ام
خستگی من ناشکری خدا نیست
از روی غرور نیست
از دست این زمانه خسته ام
امید هنوز در وجودم زنده ست
اما امید به چه ؟ به که ؟
انگار در قلب غم زده من... قلب همیشه پر از درد من
غوغایی شده ... کسی وارد شده ؟
اما نه! ... چه کسی میتواند از حصار دلتنگی هایم بگذرد
چه کسی میتواند شریک دلتنگی های من شود...
نه ! من نمیخواهم کسی را در این دنیای خود شریک کنم
در دنیایی که حتی یکبار، فقط یکبار بر روی من لبخند نزد ...
نمیخواهم کس دیگری را به اندازه خود دلتنگ ببینم
اه خدایا مرا ببخش … ! مرا که …
مرا ببخش که قلبم را ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:36  توسط فوژان  | 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/bi-kesi.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:24  توسط فوژان  | 

سفر یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل نادیده دیدن

به پرسش های بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از جنس چشمه سارم

فراتر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست کسی که یار من نیست

در انتظار من نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:37  توسط فوژان  | 

خدايا!


به حرمت ان نام که تو اني و به حرمت ان صفات که چناني...


 


به فريادم برس که مي تواني!


 


خداي من بازم اين منم که شرمنده تر از هميشه اومدم سراغت...بي وفا تر از هميشه..


 


مي دونم خدا...مي دونم که در حقت بندگي نکردم...مي دونم که حساب گناهام ديگه از دستم رفته!


 


مي دونم اونقدر کم اراده و ضعيفم که نمي تونم....


 


ولي اينم خوب مي دونم که تو مي توني...


 


خداي قشنگم!


 


بازم نا اميدم و دل شکسته.....ولي دلم چشمشو به اميد تو بسته ...


 


خداي من!!


 


مي بيني و مي داني و براوردن مي تواني..


 


پس چون حاضري چه جويم و چون ناظري چه گويم؟


 


خدايا!


 


امروز که مرا اندوهي پيش ايد با تو گويم اگرم فردا از تو اندوهي رسد با که گويم؟


 


 


خداي نازم!


 


مثل هميشه فقط تو همه ي اميدمي...پس نا اميدم نکن..


 


به خدايي خودت طاقت ندارم!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:28  توسط فوژان  | 

ساعت از نیمه شب گذشته است

ومن به این می اندیشم:

اگر کاری که عشق با من کرد

با تو می کرد

چند روز دوام می آوردی؟

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم

چون خرد میشه میشکنه وآهسته میمیره.

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.

 یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم.

یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره.

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:32  توسط فوژان  | 

عاشق خدام چون تنها کسیه که فریادام اذیتش نمیکنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم نمیگه بسه خسته شدم.

عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم منو بخاطر همینی که هستم میخواد.

عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم بهم هیچ وقت پشت نمیکنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که وقتی میگم تنهام سریع خودشو بهم میرسونه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه بهم لبخند میزنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه برام وقت داره.

عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم پناه میده.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه حواسش بهم بوده.

عاشق خدام چون اجازه داده عاشقش باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:25  توسط فوژان  | 

عزیزم!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر كم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلكرده باشی، فقط به خاطر این است كه بتوانی خیال كنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است كه همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات كامل داشته باشی، فقط به این خاطر است كه وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است كه خود را در خانه ای به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ كنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است كه فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی كنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است كه از عشق بازی كنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم كه نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یك كشور را ببینیم، فقط به خاطر این است كه سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم كه آیا واقعا “به هركجا كه روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من كمك نكنی تا جواب سوالاتم را پیدا كنم، پس چه كسی كمكم كند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است كه به تو ثابت كنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره…

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:14  توسط فوژان  | 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:8  توسط فوژان  | 

                         
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:18  توسط فوژان  | 

به شب گر یه های کودکانه ام سوگند


                                 که بزرگ شده ام.

 

انقدر بزرگ که دلم........

                که دلم ابنباتی می خواهد


                    با طعم لب هایت

                                                  و

     بادکنکی


                    پر از نفس هایت.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:41  توسط فوژان  | 

حیرونم از اینکه چرا نرفتی هنوز پیشمی   اخه شب و روز داری واسه یکی دیگه پر میزنی

چرا وقتی خودت میدونی با یکی دیگه هستی منو ول نمیکنی

نمی دونم شاید برات یه عروسک باشم برای بازی

یه بازی یه طرفه که بازندش منم

یه بازی که خیلی زود تمومش میکنم و تو هم برو دنبال عروسک های دیگت

بچه ها حق دارن که بهم  میگن  ارزشت این نیست .... خیلی بهتر از اینها ارزش توست 

بچه ها حق دارن که میگن ولش کن یکی دیگه

بچه ها حق دارن که میگن عشق یه سره دردسره !

یه روز خیلی زود فراموشت میکنم  ... خیلی زود  ... خیلی زود ...

  اما اون روز برای برگشتن دیره    . . . .   دیر

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:32  توسط فوژان  | 

یاد دارم که اجل بوسه مرگ داد  مرا
یاد آن بوسه ی     زیبای تو افتاد مرا
کاش    نمی گرفتم   آن لب را ز لبت
که اجل   نگیرد   هرگز از من یادِ مرا

یاد اون ابرهایی که از    دل من گذر می کرد
از غم    دوری    تو تا     سحر  گریه می کرد
یاد اون مزرعه ای که توی عطش می سوخت
بارون هم    واسه   گل و گلدون ناز می کرد

ما که تو را طبیب حال    خود ساختیم
حال زندگی را به   طبیب  جان باختیم
گر طبیب   حال   بیمار ما بود    پروانه
من خود را برایش چون شمع گداختیم

دیدار   یار را    به   قیمت  دنیا بپذیر
کشیدن   ناز را   به حرمت  یار بپذیر
اشک ام    چون   رود  سرازیر شود
اشک را به قدمت عشق دیروز بپذیر


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:2  توسط فوژان  | 

دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟

و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد !

شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟

دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟

چه آرام ازاین طوفان گذشت!

مرا به که فروخت ؟

به ارزَانی ، به ارزانی !

اینگونه بود رمز اشک بی پناهم ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:52  توسط فوژان  | 

Photo-Skin.ir
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:3  توسط فوژان  | 

 

حرفای آخرهمیشه مزه ی بارون می گیره

خدا کنه که هیچ شبی دل عزیزت نگیره

با اونکه عشق من وتو طعمه ی تلخیا شده

اما گذاشتمش کنار حسرت یه کاربی خوده

خدا کنه پیدا کنی کسی که باشه لایقت

امیدوارم عروسکت باشه همیشه عا شقت

جایی که داشتی تو دلم ، دیگه به هیچ کس نمی دم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:2  توسط فوژان  | 

  آسمون  به دریا گفت:

             این بالا خیلی خوبه همه جا رو میشه دید

  دریا گفت:

        این پائین از اونجا بهتره

                              چون فقط تو رو میشه دید

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:45  توسط فوژان  | 

خداحافظ دارم میرم

   دیگه داره تموم میشه همون روزا که میگفتی به پای من حروم میشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میرم...

 اما میدونی خیلی دلم تنگه چشات میشه

 عزیزم خوش به حاله اونکه داره این روزا فدات میشه

زندگي شايد همين باشد:

 يك فريب ساده و كوچك!
آن هم از دست كسي كه فكر مي كردي همه چيز توست، همه كس تو...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:35  توسط فوژان  | 

هر چند مال من نشدي ولي ازتو خيلي چيزها ياد گرفتم


ياد گرفتم به خاطر کسي که دوستش دارم بايد دروغ بگم


ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره


ياد گرفتم توي زندگيم به اوني که بفهمم چقدر دوستم


داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم


 


 ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم


            


                          ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت


                          جبران ندم.


 ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي


خودم عاشق نباشم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط فوژان  | 

                       

cardpostal21.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:40  توسط فوژان  | 

به چه مي خندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز ؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است بخند

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:38  توسط فوژان  | 

من او را رها کردم

تا او خود را در یابد

و چقدر سخت است

عزیزترینت را رها کنی

اما من آنقدر او را دوست داشتم

که او را رها می خواهم برای همیشه

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هر چند که او هیچ وقت در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها شدم!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط فوژان  | 

هیچگاه دل کسی را نشکن. زیرا دل شکسته را نیازی به نفرین نیست. هر بدی را خود انسان می تواند جبران کند اما جبران دل شکسته را خدا می کند. پس مراقب باش مبادا کسی را آزار دهی. شاید دلی را که می شکنی صدای شکستنش را نه تو بشنوی و نه موجودات زمینی. اما آنکه باید پاسخ دهد می شنود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط فوژان  | 

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:27  توسط فوژان  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط فوژان  | 

منتظر باید ماند ؟ تا کی؟؟؟

 

خدا جونم اگه تاحالا برای دیگران زندگی میکردم

الان دیگه واسه تو زندکی میکنم و منتظر خواهم ماند برای تمام شدن این روزها

 

 به امید وصال به او....و بس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط فوژان  | 

 

نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود

اما روزها خواهند گذشت

و تو آری تو

آنچه را به من بخشیدی

ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط فوژان  | 

 

خسته شدم

خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين

خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به سيرت هاي ناپاك دارند

خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده

ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:7  توسط فوژان  | 

ای که با ناز نگاهت دلمو دیوونه کردی

پا گذاشتی توی سینم توی قلبم خونه کردی

ای که وقتی تو رو دیدم دل تنهام زیر و رو شد

با تو بودن تو رو داشتن واسه من یه آرزو شد

طفلی قلب عاشق من به خودش میگفت همیشه

آرزوی با تو بودن یه روزی راس راسی میشه

ولی آرزوم بزرگ بود تو به یاد من نبودی

من با تو بودم همیشه ولی تو با من نبودی

تا تو رد میشدی قلبم از تو سینه کنده میشد

میومد پشت چشامو منتظر یه خنده میشد

تا که اخم میکردی سنگدل قلب عاشقم میترسید

همش از ترس جدایی حیوونی دلم میلرزید

من که عاشق تو بودم چرا عشقمو ندیدی

چرا قلب عاشقم رو تو به خاک و خون کشیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:4  توسط فوژان  | 

مطالب قدیمی‌تر